تبليغاتX
...::: ღღღღ ناقوس دل ღღღღ :::...

 

                   .*´¨`* عشق ده ساله *´¨`*.¸

 

از در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرون مياد،

با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره.

حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت

هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو ميگذرونن

سوار ماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و به ياد

دوران دوستيشون ميفته زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي از چيزها

ميترسيد در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با همسرش كه حدود 25 سال

داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو

 با هم ميگذرونن. موقع رانندگي در فكرش به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه 

و وقتي جواب ميده ميبينه صداي كسي هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت

6:20 هست دقيقا 4 بار تلفن زده و هر بار هم كلي با هم حرف زدن اين خيلي وقته كه براشون

عادت شده كه با هم تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زمان دوستيشون

هم اگه اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبت ميكردن و اصلا هم خسته نميشدن.

اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيش بود كه تماس گرفته بود و منتظر رسيدنش به خونه بود.

 با اينكه حدود 9 ساعت بيشتر از خروجش از منزل نميگذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون

 براي همديگه خيلي تنگ شده و هر دوشون منتظر ديدن هم بودن

 حدود 30 دقيقه‌اي با هم صحبت كردن و در نهايت مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن

رو قطع كرد و خواست كه كليد رو وارد قفل كنه كه يه دفعه در باز شد و چهره‌اي آشنا پشت

در ظاهر شد. چهره‌اي شيطون ولي دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيباي زنانه

هيچ كدوم نتونستن طاقت بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها و گونه‌هاي هم سير شدن و

 خلاصه بعد از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و

 نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبق معمول با هم شروع كردن به صحبت. از وقتي كه با هم

 آشنا شده بودن اين عادت شده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت تلفن اول دختره

 شروع به صحبت ميكرد و ميگفت كه چه اتفاقهايي افتاده و چه كارهايي كرده و مرده هم

 ساكت فقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند دقيقه دختره بازم خودش رو به آغوش پسره

 انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و دختره شروع به تعريف جزئيات كرد و بعدم پسره

 تعريف كرد كه چي شده و چي كارا كرده و

 

             

 

عليرغم گذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهي مشتاق

به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب ميكردن. هيچ كدومشون به ياد ندارن كه

تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اين بابت به دوستيشون افتخار

ميكردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي هم ميمردن. هر جفتشون بعد از تعريف

وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن، تنها لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين

بود كه هر دو فكر كنن و اين بار هم مثل خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بودهر دو

داشتن به لحظاتي فكر ميكردن كه با وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن

با هم دوست مونده بودن و هيچ وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن.

اون شب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شام بيرون

رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره و چشماشون خونده ميشد.

ساعت 12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشيد و

دراز كشيد و لحظاتي بعد پسره اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاش بيرون زد و

متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولين باري بود كه اين

كارو ميكرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظه اونم متكاش رو برداشت و رفت

پيش پسره و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرف گوش پسره و  گفت: هميشه با هميم، تو

خوبي و بدي و هيچ وقت هم نميذارم از پيشم بري اقاي زرنگ. و بعدم لبهاش گونه‌هاي پسر

رو لمس كرد و پسر هم اونو بغل كرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات

خوب دنيا مال تو و سختيهاش ماله من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن.

صبح روز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و حدوداي ساعت

8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم گفت: عسلم پاشو ببين

صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.

هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعدم دختر نيمه بيدار رو كه بدش نميومد

خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچه‌ها صورتشو شست و خشك

كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد و اونو ميپرستيد گفت: بسه ديگه،

اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آماده كرد و با هم خوردن و روزي از روزهاي خوب

زندگيشون شروع شد.

پسره موقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي يه مبل

انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براش عادي ميشد،

دلش نميخواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دختره خبر داد و اونم از

آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسره همه چيز رو فهميد و اومد پسره رو بغل كرد

و گفت كه امروز ميره و جواب آزمايشهات رو ميگيرم و ميبرم دكتر جواب آزمايشها حدود

يك هفته بود كه آماده شده بود ولي پسر همش براي گرفتن اونا امروز فردا ميكرد و بازم

ميخواست بهونه بياره كه دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه اقا

پسرمن امروز ميرم و ميگيرمشون و ميبرم پيش دكتر.

ساعت 9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر به راه

افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15 دقيقه بعد دكتر

سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قند ببره و بعد از كلي ماساژ

شونه‌هاي دختر و با زور اب قند  دختر به هوش اومد و از جاش بلند شد و بدون توجه به

اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومد ولي تو خيابونا سرگردون بود و نميدونست كجا

ميره، انگار با يه چيزي زده بودن تو سرش، مغزش قفل كرده بودخاطرات مثل فيلم از

مغزش ميگذشت و هيچ چيز نميفهميد و انگار كه اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات

خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد

و حتي نميتونست جايي رو ببينه.

ساعتها و ساعتها بي اختيار ميگذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه حتي ناي

گريه كردن هم نداشت.

اولين روزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار هم

شوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نميتونست از جاش بلند بشه، چه برسه به اينكه بخواد

تلفن رو جواب بده.

ساعت 6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روز

آشناييشون كه مطادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال آشناييشون گرفت

و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو تو قفل گذاشت، كسي در رو

براش باز نكرد و اون خودش درو باز كرد و با دلشوره رفت تو خونه و عشقش رو ديد كه رو

مبله و داره به اون نگاه ميكنه و يه مرتبه گريه به دختر امون نداد و اشكهاش سرازير

شد و پريد تو بغل پسر و طبق عادت اين چند سالشون پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند

و گذاشت تا گريه كنه و راحت بشه تا آخر سر همه چيزو خودش بگه

يا دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيمنذار روح اون خدا بيامرز با

گريه‌هات عذاب بكشه انقدر اذيتش نكن.

صداي پدر دختر بود امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوي

چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با هم بودن باشه اصلا

دلش نميخواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه.

اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالا حتي

براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و با عصبانيت گفت:

اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنها نميذاري! تنها رفتي؟؟!!

و صداي پسر رو شنيد كه گفت:

گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من!       

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط دوتا دیوونه در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 17:56 |

 

هیچ کس ریشه احساس مرا آب نداد         

                          هیچکس بغض گره خورده آواز مرا راه نداد

هیچکس این دل وامانده ی بی رنگ و ریا

                                  به سلامی ، به کلامی و جواب کوچکی راه نداد

هیچکس بغض مرا راه نداد تا بریزد و بگرید

                                    تا که فریاد کند بلکه زین بغض فرومانده خلاص

هیچکس حرف مرا گوش نکرد قصه ام نوش نکرد

                                    ساقی میکده ای قطره ای می به دلم نوش نکرد

شایدآن می ببرد ز دلم حال و هوا را 

                                   تا به آنجا که نماند گرهربغض و احساس غریب

 

 

 

                  
+ نوشته شده توسط دوتا دیوونه در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:29 |

  باورنکن تنهايي ات را             

 من در تو پنهانم تو درمن

 ازمن به من نزديك تر تو                         

 از تو به تو نزديك تر من

 باور نكن تنهايي ات را                          

 تا يك دل و يك درد داريم

 تا در عبور از كوچه ي عشق                  

  بر دوش هم سرمي گذاريم

 دل تاب تنهايي  ندارد                           

 باورنکن تنهایی ات را

 هرجاي اين دنيا كه باشي                        

 من با توام تنهاي تنها

 من با توام هرجا كه هستي                       

 حتي اگر باهم نباشيم

 حتي اگريك لحظه يك روز                   

 باهم در اين دنيا نباشيم

         

 

+ نوشته شده توسط دوتا دیوونه در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 22:40 |

 

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

+ نوشته شده توسط دوتا دیوونه در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 14:51 |
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

 

 

شیوانا


اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

 روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست

 

+ نوشته شده توسط دوتا دیوونه در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 14:0 |

وقتی گریبان عدم 
با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

 

+ نوشته شده توسط دوتا دیوونه در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 13:37 |

اونقدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره

تو نگا می کنی و دلم تو چشمات میمیره

انقده دوست دارم دیوونه بازی می کنم

کلکم شاکی نشو من تو رو راضی می کنم

انقدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره

تو نگا می کنی و دلم تو چشمات میمیره

انقده دوست دارم دیوونه بازی می کنم

کلکم شاکی نشو من تو رو راضی می کنم

کلکم شاکی نشو من تو رو راضی می کنم

قیمت چشمای تو قلب منه اندازه نیست

واسه دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست

انقدر دوست دارم حوصلتو سر می برم

یه روزی نیاد بگی دیگه تورو دوست ندارم

دیگه تورو دوست ندارم

ساعت دیدن تو صدای من در نمی یاد

 آره تقصیر منه دوست دارم خیلی زیاد

انقدردوست دارم شماره ها خسته میشن

تا نهایت میرنو با چشم تو بسته میشن

انقدر دوست دارم بشنوی خندت می گیره

تو نگاه می کنی و دلم تو چشمات میمیره

انقده دوست دارم دیوونه بازی می کنم

کلکم شاکی نشو من تو رو راضی می کنم

 

 

وست دارم

+ نوشته شده توسط دوتا دیوونه در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 0:53 |

چقدر مهربانی که گذاشتی تمام روزهای هفته مزه ی کیک تولدت رو زیر ساعت های

نازنینشون سپری کنند.

امسال منت بر سر یکشنبه گذاشتی, دوشنبه دق نکنه خوبه. عشق من تولدت مبارک.

من امروز به نیت گام نهادن تو به بیست و دومین بهار زندگی بیست و دو بار خدای برگای مسافر

پاییزی رو به سجده می کنم.

بیست و دو گلدون رو آب میدم.

بیست و دو کبوتر آزاد میکنم.

بیست و دو گل رو نمی ذارم کودکان بازیگوش بچینند.

بیست و دو بار به رهگذران خسته لبخند میزنم.

بیست و دو هزار بار آه می کشم و سر به آسمون کرده دعات می کنم.

بیست و دو بار خدارو با بیست و دو حالت سبز با بیست و دو اشک زلال صدا می کنم.

بیست و دو بار بر روی بیست و دومین برگ دفتر خاطرات بیست و دو صفحه ایم می نویسم:

عشق من بیست و دو به توان بیست و دو هزار آن عدد مجهول تولدت مبارک.

 

 

 

کسی که بیست و دو هزار سال اینده هم همینقدر دوست داره.

و بیست و دوبار با اسفند جوری که چشممون نزنند خیلی دوست دارم.

زندگی من بیست و دو سالگی مبارک.

نه اصلا ساده تولدت مبارک.

 

 

+ نوشته شده توسط دوتا دیوونه در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 0:1 |

کاش ميدانستم چيست

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست


بوي هجران پرستوي عشق از دلم ميگذرد

روح شاداب نسيم، در دلم ميگردد

دست خواب آور مهر، پرپرم ميکند اي ياس سپيدم، پرپر!

بيش از اين سوي چشمانت نتوانم نگريست

روزگار يادم نيست

کاش ميگفتي چيست!؟

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم  جاريست...

 

l

+ نوشته شده توسط دوتا دیوونه در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 8:38 |

 

 

عشق يعني هورم نفس ، داغ ،داغ

 

عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ

 

عشق يعني التهاب التماس

 

عشق يعني مرواريد ،يه قطعه الماس

 

عشق يعني زلالي رود وجود

 

عشق يعني به درگاه يار به سجود

 

عشق يعني مستي از جام نگاه دوست

 

عشق يعني پستي رانده شدن از در دوست

 

عشق يعني صداي تيشه فرهاد

 

عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد

 

عشق يعني خطر كردن با اختيار

 

عشق يعني ديدن خنده يار

 

عشق يعني سيل اشك ،بي اختيار

 

عشق يعني بودن لب روي لب

 

عشق يعني صبر لبالب

 

عشق يعني شرمساري ايوب

 

عشق يعني يوسف واسه يعقوب

 

عشق يعني دوست داشتن بي انتها عشق يعني ايستادن و سوختن تا انتها